این طنز داغ داغه . تازه از تنور اندیشهایم کشیدمش بیرون و شما که دارید اینو میخونین جزء اولین کسانی هستید که مفتخر به خواندن آن شدید.
هنوز هیچکاریش نکردم دنیای دیجیتال این اجازه رو بهم میده که تا نوشتمش بذارمش اینجا. حالا دیگه بقیه اش با شماست که نظر بدین و در باره اش برام بنویسین . منم سر فرصت بشینم و اینو ویرایش کنم.
بیزحمت برای خواندن متن روی ادامه مطلب کلیک فرمایید . البته خودتان استادین و اینو میدونید من مجض یاد اوری گفتم
یا هو
.jpg)
من دل شيشهاي اما
تو حباب غم نشستم
بيا اي صداي تنها
من سكوتمو شكستم
وقتي بم لرزيد من تازه از پشت پرچين هاي خاكستري، از روي حصار آهني، از روي روزها اقسوس و اندوه بيرون پريده بودم .
وقتي بم لرزيد من خواب بودم، ما خواب بوديم
وقتي
…اين دلگوها براي همه بم است. پيشكشي ناقابل.
توی شب ستاره عاشق
کهکشان رنگ شقایق
ماه میغلطید توی ابرها
مثل موج و آب و قایق
*
یه گل یخ زده در کنج بهار
دلک مونده به صدتا یادگار
مرغکی نشسته ساکت و خموش
با خودش داره غم صد روزگار
*
حرفهای قشنگی از صد تا بهار
خنده پیچک روز انتظار
بازی پروانه توی لاله زار
کمکمک گمشدن چند تا بهار
*
مرغکم ناله نکن غصه چرا
بال و پر بریده و خسته چرا
سوز سرما پاک میشه با تن نور
بی بهار پریدن و بسته چرا
*
یادته ابر و تو خورشید و ماه
پریدن تا ته دشت لالهها
گمشدن توی بهار آرزو
رقص شادی با گل و تو شاخهها
*
مرغکم ناله نکن خنده بیار
مثل بارون تو بهار دل ببار
غممون میمیره وقت آرزو
تو دلم صد تا گل تازه بکار
۴ اسفند ۸۷
تو منو تنها گذاشتی
ای رفیق روز دیرین
سایه خلوت اندوه
یاد لحظههای شیرین
تو منو تنها گذاشتی
با خودت مهتاب و بردی
توی شب اسیر و بیخواب
منو دست باد سپردی
من خسته، من غمگین
شب بی فانوس و سردم
چرا از من تو جدایی
آخه من با تو چه کردم
شاید از من تو گسستی
گمشدی توپیچ جاده
شب و تاریکی و تنها
عشق من برات یه باده
بینفس ماندهام اینجا
کوه دردم و خموشم
دل پر درد، قلب پاره
رود بی جوش و خروشم
۴ بهمن ۸۷
از اینکه به اینجا امدی مشخصه که اهل دل هستی. اگر دوست داری میتونیم با هام از طریق نظرخواهی گپ و گفتگویی داشته باشیم مخصوصا در مورد این شعر آخری (زندگی در سایه) شما نظر بدین و با من صحبت کنید و من هم زود جوابتان را خواهم داد. باور کنید که بدجوری تنهایم و میخواهم با دوستانی صحبت کنم که شاید هچوقت نبنمشان. دوستان ناشناس اینترنتی و این هم هدیه قرن ارتباطات است برای ما!...
زندگي در سايه

.
زندگي بيمعناست
لحظهها بيمفهوم
سالها بي رويا
روزها گنديده
بو ي گندش همه جا پيچيده
حركاتش همه ناموزون و بد
نه صداي بلبلي خوش آواز
نه دلي يا كه نگاهي از مهر
قتل فرزندي به دستان پدر
سايه شوم نفير يك حغد
شب بيمهتابي
روز گرمازده و تشنگي مرغ چمن
وحشت از يك سايه
چهره ها صد لايه
بي نگار نقاشي
دشنه همسايه
مرغكي بي پرواز
زندگي بي آغاز
گريه شب بوها
قطع يك واژه ساز
دختري در داشبورد
مي برندش به شبح
تا ز مرز گذر از باور خويش بگريزد
دگري له شده از ضربه سنگ
او كه مدفون شده بود در دل خاك
گنه ش چيست بشر
خنجر صد ناپاك
بدرندش به جهان چاك به چاك
و همه وحشت و ترس و افسوس
و هزاران مردن
تا رويم در دل خاك.
2/8/87
ساعت 7 غروب
زیبا زیبا
زیبا زیبا
خفته د رخواب من
من ملول
بیش و دور
گمشده در عبور
سوت و کور
مرغ شب بی صداست
شب سکوتش رواست
شب یه شهر غمه
سرتا پاش ماتمه
عمر شب بس دراز
مثل عمر منه
خواب من رویا
بی صدا
بی نگاه
غصه هم با منه
درد من از منه
قلب من با منه
مثل سنگ در تنه
می تپد آسمان
غرش بی امان
چشم من تر نشد
گریه از این زمان
شب همه تنهایی
نه صدایی
نه نگاهی
نه حتی یک رویایی
۱/۴/۸۷
عيد يكي از دردسراش همين ديد و بازديدهاست. هي رفتن از خونه اين به اون و به زور اجبار و تعارف خوردن ميوه و شيريني و شربت و آجيل بعد به انتظار نشستن كه بيان خونهات و همين تنقلات رو بايد با قرض و قوله جلوشون بچيني تا بچرن در اين زمان رسم مهموني و تهش هم خستگي اين سيزده روز! كه اصلاً نفهميدي كي آمد و كي رفت...
ولی خیلی دوست نظرتونو. حرفها و درد دلهاتونو راجع به این شعر و بقیه نوشهام بدونم . ممنون میشم که بی رودربایستی حرفهاتون برام تو نظرخواهی بذارین.
برای خواندان متن کامل هم روی ادامه مطلب کلیک کنید.
عزت زیاد
بهار ميايد
در گذر از كوچه پر پيچ خيال
با صداي يه قناري روي ديوارك سرد
بهار ميايد
پشت قاب خيس يك پنجره رنگ سياه
با صداي غم و اندوه و عزا
بهار ميايد
تا بريزد گل شادي به روي دلك پر شده از غصه ما
كم كند خاطره از وهم نگاه كينه را
بهار ميايد
تا به شب رنگ سفيدي زند از اين شب تار
تا به ما وعده پرواز روي آن دشت شقايق بدهد
تا به قاموس افق بزند قامت عشق
بهار ميايد
لب آن خانه ویران شده كنج كوير
تشنه آب
…تشنه قطرهاي از بوي نسيم
بهار ميايد
تا به صحرا بگويد سلام
من بهارم يه بهاري زيبا
تا زند خاك در اين فاجعه مرگ و عدم
پوزخندي بر رنگ بهار
و نفيري
و بميرد اين خاك تشنه
خاك پوسيده شده در طلب قطره اي آب
...
29 اسفنذ 86
عيد داره مياد! نوروز! بيصدا و پاورچين. بدون هيچ هياهوي و جيغ و دادي. ساكت و خاموش نه فريادي و نه قيل و قالي.
عمو نوروز هم شايد بياد. منكه سالهايست اونو نديدم. ميگين مياد و ميره. شايد تنها جلوي ماشينهاي مدل بالا، ماكسيما، تويوتا، بي ام و چه ميدونم از همين چوراش ديگه، جلوي اونها ميزنه و ميرقصه و ميگه عمو نوروزم
… سالي يه روزم… و بقيهاش. بعدشم يك اسكناس هزار تومني ميگيره و ميزنه بچاك و ميره سراغ ماشين ديگري كه پشت چراع قرمز وايساده. براي همين ميگم كه سالهاست اونو نديدم. آخه منكه اصلا ماشين ندارم. حالا مدلش به درك. حتي يه دونه از اين فولكسهاي قورباغه اي هم ندارم. براي همين هم عمو نوروز رو نديدم.چي ميشد يه عمور نوروز هم براي فقير بيچارهها ميومد. بدون اينكه بخواد دستشو دراز كنه تا اسكناس هزاري بگيره همينطور مچاني براشون بزنه و بخونه و به درد دلشون گوش بده. البته مندونم همه عمو نوروزها خودشون بدبخت ترين آدم روي زمين هستند. اگه نيودن كه نميآمدن براي يك اسكناس هزاري اونطوري خودشونو سياه كنند و دايره زنگي دستشون بگيرن و مردم سياه كنن. پس بيچاره ها از زوز نداري اينكار رو ميكنن.
اي بابا. دم عيدي چه مزخرفباتي به هم بافتيم و شوت كرديم توي اين وب؟ ولي باشه اين هم يه درد دل بود. گوشهاي از غم هاي اندوخنه در اين بشكه لعنتي دل. كه با هيچي هم پر نميشه هر چي غم هم باشه باز توش چا ميشه. بگذريم هر چي بادباد. شنيديم كه ميگن نوروزتان پيروز و از اين حرفها
… ما كه نه نوروزي ديديم و نه پيروزي… ولي به رسم عادت ما هم ميگيم. نوروزتان نوروز.فقط از روی بیکاری سری زدم به پیامهای دوستانی که شاید آنها هم از روی بیکاری سری زده بودند به این وبلاگ بی سرو ته افتاده گوشه بلاگفا. پیامهای که زیاد چنگی به دل نمیزد بیشتر برای معرفی و تبلیغ وبلاگ خودشان بود کاری به درست و غلطش ندارم. باشد برای خودشان که جماعت من دیگه حوصله ندارم نه از خوب امید و نه از بد گله ندارم.
پیام دوستی برایم جالب بود شعری گذاشته بود به این مضمون زیر پست تامین امنیت اجتماعی:
درون خلوت ما غير در نميگنجد - - - - - برو که هر که نه يار منست بار منست
به لالهزار و گلستان نميرود دل من - - که ياد دوست گلستان و لالهزار منست
حالا منظورش چی بود و چی میخواست بگه نفهمیدم . ولی خوب دستش درد نکنه . اگه دوستای دیگه هم علاقه و حال داشتند تو نظریات حرفاشون رو بنویسن . تا با هم گه گاهی گپی بزنیم.
حرفی نیست و کلام قاصر است از این دریوزگی. از این اوج فلاکت انسان. از این بی تهی گشتن قاموس بشر. از این...
ستاره اي در خاك
شعری به بهانه مرگ دوستم سيد ابوالفضل مساوات (سيد قلمران)، هنرمند گمنامي كه غريبانه در سكوت و خاموشي رفت.
چند وقتي است كه سري به اين وبلاگ نزدم. البته نه فقط اين، هيچ كاري نكردم. هرچي نوشتم نوشتههاي سفارشي از سر اجبار بود. نه براي دل خودم. راحت و آزاد همه تراوشهاي مخم را بندازم توي ورد ماكرسافت با كامپيوتر فكسني پنتيوم تو درب داغون. مانده از دوره سربازي هيلتر! بعدشم بگذارم تو وبلاگ كه هي كاري كرده باشم و باري به هر جهت تا سر شما رو درد بيارم و چارتا فحش آبدار نثارم كنيد كه اي بابا اين چرنديات چيه كه انداختي اين تو اينترنت ساعتي هزار تومان كه مفت و مجاني نيست تا ما رو ميكشي اينجا كه چي بشه اين حرفهاي چندر يه غاز رو تحويلمون بدين.
ببين دادش يا آبجي بي رودر بايستي بگم نه تعارفت كردم نه هيچ! خودت خواستي اومدي قدمت رو چشم. ولي از اول هم بهت گفتم اينجا دنياي مجازي منه. تو دنيا واقعي كه جايي رو نداريم براي گفتن حرفهام. براي گشودن عفدههاي تلنبار شده تو دلمون. براي … خلاصه براي همه چي. حالا از پس اين تكنولوچي يه جايي درست شده شما ناراحتنين؟ خوب خودنون ميدونيد ميخواهد اين صفحه و اين وبلاگ رو ديليت كنيد و بندازيد تو سطل آشغال كنار دستهكتاب! نميخوايد وايسيد جوابم رو بديد و اينطوري با هم گپ بزنيم. به همين راحتي. تو صفحه نظر خواهي هر چي ميخواهيد برام بنويسيد. سوال جواب . آسمون و ريسمون . خلاصه هر چي عشقتونه . اونم اگه ميخواهيد رلكس بشيد. –ببخشيد فارسيش ميشه راحتي-. يه جوري بيافتيد تو يه حالت نئشگي فكري. خودتونو تخليه كنيد. هر چي هست تو دلتون كه عقده شده و دنبال يه گوش بيكار ميگردين كه هي توش وراجي كنيد و همه بار غم دلتون رو بريزيد تو دلش. همون سنگ صبور معروف. كه ما از نوع سنگ آهكشي هستيم و زود با دو تا قطره اشك آبكي كه بهش ميخوره از هم ميپوكه و پودر ميشه.
مثل من تو يه حالت بي فكري. آرام بودن . اونهم در سكوت شبانه يك نصف شب كه باز بيخوابي زده به سرم. بيخوابي و بي فكري با هم شدن اين چند خط كه انداختموشون اينجا.
فعلا خدا نگهدارتون تا بعد
خيلي خستم. از دست خودم. از دست آدما. از دست اين روزگار نارفيق. از دست
… و به سرم زد تا همه فرياد هاي خفه در گلويم را در اين شعر بزنم. تا بتازم به همه. تا مرهمي باشه براي اين قلب خسته كه ديگر شايد نتواند بزند در اين روزگار بدسرشت. لطفي كند و بيشتر از اين رنج نكشم. شايد…
در حيرتم از مَرام اين مردم پست
اين طايفه زنده كش مرده پرست
تا هست به ذلّت بكشندش بجَفا
چون مرد،
به عزّت ببرندش سردست
تو نگاه سرد پائيز
توي فصل زرد برگ ريز
من نگاهم به بهاره
تا برام خبر بياره
بگه صبح آرزمو
تو خيال تو ببينم
بگه لبخند لبامو
يادگار تو ببينم
28/7/70
در اندرون من خسته دل ندانم چيست
كه دل در فغان است و من در غوغا
در اين سراي دو گيتي ندانم چيست
كه اين در عذاب است و آن در اقصا
در اين جهان گشاده ندانم چيست
كه يك در زيان است و آن در اغنا
در اين نگاه يارم ندانم چيست
كه غمزه اش ببرد هوش از سر ما
28/7/70
در كوي دل يار نبينم دلبر
در چشم دل زار نبينم دلبر
آنجا همه رنگ است و ريا و سخن تر
من در دل بيدار نبينم دلبر
15/6/70
بيا تا در هوامون پر بگيريم
بيا تا يك دل و دلبر بگيريم
ز اين دنياي خاكي رخ ببنديم
بيا تا يك دل ديگر بگيريم
30/6/70